خداحافظ ای قصه ی عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن دل
خداحافظ ای عطر شعر شبانه
خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دل های خسته
عبورم را چه زیبا تماشاگر بودی
در پنجره فراموشی
که آسمان کبود را قابی بود
از آن روز پشت پایم
نه درختی سبز ماند
و نه کلاغی به مترسک دلخوش!
کدام خانه؟
کدام آشیانه؟
صد افسوس که بی تو شهر پر از آیه های تنها یی است!!!
بگذار خاطره ها بماند
بگذار تنها گردد
برای همیشه-من باشم تو
تو سفید سفید اما من تنها با بهانه آغاز کنم کلامم را
توام تنها شدی-تنهایی از من آغاز شد وبه توام رسید
وخدا کند دنباله دار نباشد
گرچه اگر هم باشه چون منو تو تنها شدیم هیچ تفاوتی نمیکند
پس من و تو کنار هم تا ابد
تهایی دوست دارم
تنهایی تو دیگه منو تنها نذار
ممنون که بعد از 21 روز یاد لیلیوم افتادی !
جمله زیباییه
حیف فقط حیف!!!
کوک کن ساعتِ خویش!
اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر
دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است
کوک کن ساعتِ خویش!
که مـؤذّن، شبِ پیـش
دسته گل داده به آب
و در آغوش سحر رفته به خواب
کوک کن ساعتِ خویش!
شاطری نیست در این شهرِ بزرگ
که سحر برخیزد
شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین
دیر برمیخیزند
کوک کن ساعتِ خویش!
که سحرگاه کسی
بقچه در زیر بغل،
راهیِ حمّامی نیست
که تو از لِخ لِخِ دمپایی و تک سرفهی او برخیزی
کوک کن ساعتِ خویش!
رفتگر مُرده و این کوچه دگر
خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است
کوک کن ساعتِ خویش!
ماکیانها همه مستِ خوابند
شهر هم...
خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم میبیند
کوک کن ساعتِ خویش!
که در این شهر، دگر مستی نیست
که تو وقتِ سحر، آنگاه که از میکده برمیگردد
از صدای سخن و زمزمهی زیرِ لبش برخیزی
کوک کن ساعتِ خویش!
اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر
و در این شهر سحرخیزی نیست
و سحر نزدیک است...
آمدی و زود قر ارم برفت
بی تو از این خانه دل شاد رفت
رفتی و باز آمدن از یاد رفت
هر که سر انگشت به در میزند
جان و دلم بهر تو پر میزند
مستی ام از دیدنت آغاز شد
بوسه ز نقش لب تو باز شد
حیف!!!
دل هیچ کس نمی سوزد برای حال غمناکم
مگر سوزد همان شمعی که میسوزد سر خاکم!


