آرزو هایی در زندگی هست که باید از آنها گذشت...
گاهی باید آرزوهایت را
مثل قاصدک بگذاری
کف دست
و بسپاریشان به دست باد
تا بروند و
سهم دیگران شوند...
تو همه دنیای منی
اما حیف که دنیا خیلی خیلی نامرده!
یاد سهراب بخیر ... چه زیبا گفت ...

نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم می گذرد...
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند !
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز...
ماند ه ام سخت غریب!
دیگر از سبز ترین حادثه ها میترسم!
گاهی...
یه فنجون که می بینم....
نمی دونم چی می خوام...
قهوه...چایی... هات چاکلت....
بعضی وقتا یه جرعه نگاه...
یه جرعه لبخند...
یه جرعه لطافت...
یه جرعه سکوت....
سکوتی که آرامش داره....
برام کافیه....همین بسه برای همه چیز....
گاهی فقط یه فنجون احساس می خوام...همین
روزی نشانه ای از من را نظاره میکنی
میان عکسهای قدیمی ات
خاطره ای میشوم
میان خاطراتت
بدون کلام...!
قلبم میگیره
از همه نبودن ها ، نداشتن ها، ندیدن ها ،نشنیدن ها و ....
باید نمیتوانم را دفن کنم
خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا چرا ؟؟؟؟؟؟
میدانم که میدانی
دستانم عاشق دستانت شده
و لبانم تشنه بوسیدن دستهایت
هنوز هم از تمام کارهای دنیا
دلبستن به دلت ...
بیشتـر به دلم می چسبد.....


